آقای من....

آقای من…
دلم از بس نامت را آهسته صدا زده، شبیه شبنم شده؛ آرام مینشیند اما سنگینی حرفهای نگفته را با خودش دارد.
گاهی فکر میکنم اگر لحظهای در کوچهای از کوچههای این دنیا قدمت را حس کنم، تمام این خستگیها یکباره از شانههایم میافتد.
من سرباز توأم؛ نه آنگونه که لایق باشم،
بلکه آنگونه که محتاجم.
محتاج نگاهت، محتاج دعایت، محتاج اینکه بدانی هنوز کسی در این دنیا، با تمام خطاهایش، با تمام کمقدریهایش، به تو دل بسته است.
آقا جان…
ما هر روز تمرین میکنیم آدمتر شویم؛
تمرین میکنیم دلمان را پاک کنیم، زبانمان را نگاه داریم، چشمانمان را از غفلت برگردانیم…
نه چون کامل شدهایم،
بلکه چون خجالت میکشیم روزی برسد که بیایی و ما آماده نباشیم.
گاهی دلتنگیات مثل نسیمی میوزد و دلم را پشت سر خودش میبرد؛
گاهی هم مثل بغضی سنگین، مینشیند وسط سینه و اجازه نمیدهد حتی یک کلمه بگویم.
اما همین که میدانم تو هستی،
تو دعا میکنی،
و تو روزی خواهی آمد…
همین، امیدِ ادامهدادن است.
آقا…
اگر دیر کردهای، ما صبر میکنیم.
اگر ما دیر کردهایم…
دستمان را بگیر که برسیم.
اللهم عجل لولیک الفرج💙🕊️
✍️بتول.منصوریان