در دلِ شهرِ «نغمهسرایان»، جایی که خانههایش آجُر به آجُر از سکوتِ ملودیک ساخته شده بودند و کوچههایش با پژواکِ آواهایِ خوش، طنینانداز بود، دلتنگیِ پرندهای مهاجر، چون آهنگی غمگین، فضا را پر کرده بود. «بلبل»، نامش بود و صدایش، روزگاری، سمفونیِ باغهایِ سلطنتیِ این شهر بود. اما حالا، در کنجِ کوچهای فراموششده، بر شاخسارِ درختی خشکیده، نشسته بود و خاطراتِ روزهایِ خوش را مرور میکرد.
او دلتنگِ آن روزهایی بود که در باغهایِ زمردینِ شهر، میانِ عطرِ دلانگیزِ گلهایِ رز و یاس، آزادانه پرواز میکرد و نغمههایش، آرامشبخشِ جانِ مردمانِ شهر بود. دلتنگِ لبخندِ کودکانی بود که با شنیدنِ آوازش، بال در بالِ خیال میگشودند و دلتنگِ پیرمردانی بود که با نوایِ او، روزگارِ جوانی را در خاطر زنده میکردند. شهرِ نغمهسرایان، زمانی با آوازِ او زنده بود و اکنون، سکوتِ او، شهر را به سکوتی تلختر فرو برده بود.
او دلتنگِ باغهایی بود که حالا دیگر عطرِ گلهایشان به مشام نمیرسید و دلتنگِ پرندگانی بود که دیگر همنوا با او، آوازِ سرور نمیخواندند. دلتنگِ آن روزهایی بود که کوچههایِ شهر، پر بود از عطرِ بهارنارنج و صدایِ خندهیِ مردمان. حالا اما، فقط غبارِ خاطرات و بویِ گسِ فراموشی در کوچهها پیچیده بود و شهر، تنها تصویری محو از شکوهِ گذشته بود.
بلبل، با چشمانی که اشکِ حسرت در آنها حلقه زده بود، به آسمانِ خاکستریِ شهر نگریست. شاید روزی، دوباره فصلِ آوازِ او از راه برسد و شهرِ نغمهسرایان، بارِ دیگر با نغمههایِ خوشِ او زنده شود. اما تا آن روز، او تنها خواهد بود، دلتنگِ شهرِ خویش و خاطراتِ دورِ خویش، با آوازی که دیگر کسی آن را نمیشنود، جز باد و سکوت.
°•بسم الله الرحمن الرحیم•°
گفتند کارتان؟ همه گفتیم نوکریم
چون بار عشق را به سر شانه میبریم
ما را اگر چه بازی دنیا خراب کرد
اما به لطف روضۀ ارباب بهتریم
از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است
پس میشود به عشق تو از هر چه بگذریم
فرقی نمیکند چه کسی با چه منصبی
در پای سفرهات همه با هم برابریم
گریه زبان مادری نوکران توست
احساس میکنم همه با هم برادریم
«ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم»
مسجد برای زاهد و کعبه برای خلق
بگذار با حسین بگویند کافریم
علامهایم گاهی و گاهی رسول ترک
یک روز روضه خوان تو، یک روز منبریم
با هر که گفت گریه چرا؟ گفتهایم که ما
داغدار حنجر در زیر خنجریم
👈شاعر: سعید پاشازاده
