دلتنگیِ بلبل در شهرِ نغمهسرایان
در دلِ شهرِ «نغمهسرایان»، جایی که خانههایش آجُر به آجُر از سکوتِ ملودیک ساخته شده بودند و کوچههایش با پژواکِ آواهایِ خوش، طنینانداز بود، دلتنگیِ پرندهای مهاجر، چون آهنگی غمگین، فضا را پر کرده بود. «بلبل»، نامش بود و صدایش، روزگاری، سمفونیِ باغهایِ سلطنتیِ این شهر بود. اما حالا، در کنجِ کوچهای فراموششده، بر شاخسارِ درختی خشکیده، نشسته بود و خاطراتِ روزهایِ خوش را مرور میکرد.
او دلتنگِ آن روزهایی بود که در باغهایِ زمردینِ شهر، میانِ عطرِ دلانگیزِ گلهایِ رز و یاس، آزادانه پرواز میکرد و نغمههایش، آرامشبخشِ جانِ مردمانِ شهر بود. دلتنگِ لبخندِ کودکانی بود که با شنیدنِ آوازش، بال در بالِ خیال میگشودند و دلتنگِ پیرمردانی بود که با نوایِ او، روزگارِ جوانی را در خاطر زنده میکردند. شهرِ نغمهسرایان، زمانی با آوازِ او زنده بود و اکنون، سکوتِ او، شهر را به سکوتی تلختر فرو برده بود.
او دلتنگِ باغهایی بود که حالا دیگر عطرِ گلهایشان به مشام نمیرسید و دلتنگِ پرندگانی بود که دیگر همنوا با او، آوازِ سرور نمیخواندند. دلتنگِ آن روزهایی بود که کوچههایِ شهر، پر بود از عطرِ بهارنارنج و صدایِ خندهیِ مردمان. حالا اما، فقط غبارِ خاطرات و بویِ گسِ فراموشی در کوچهها پیچیده بود و شهر، تنها تصویری محو از شکوهِ گذشته بود.
بلبل، با چشمانی که اشکِ حسرت در آنها حلقه زده بود، به آسمانِ خاکستریِ شهر نگریست. شاید روزی، دوباره فصلِ آوازِ او از راه برسد و شهرِ نغمهسرایان، بارِ دیگر با نغمههایِ خوشِ او زنده شود. اما تا آن روز، او تنها خواهد بود، دلتنگِ شهرِ خویش و خاطراتِ دورِ خویش، با آوازی که دیگر کسی آن را نمیشنود، جز باد و سکوت.