یک ساعت...
یک ساعتِ تمام، چسبیده بودیم به دیوارِ یک سایهی باریک و چشمچشممیکردیم برای یک ماشین. ساعت از یک گذشته بود. آفتاب روی سرِ خیابان پهن بود، اما هر از گاهی نسیمی ملایم میوزید و داغیِ هوا را کمی پس میزد. دوستم، با اینکه از خستگی و گرما بیرمق شده بود، برای اینکه کم نیاورد، کتابهای نویِ توی کیفش را دانه دانه در میآورد و با یک ذوقِ غمگینی تماشایشان میکرد؛ انگار میخواست با لمسِ ورقهای نو، ذهنش را از آن حالِ بدِ جسمش پرت کند به جای دیگری. بالاخره سوار شدیم. توی ماشین، بعد از اینکه کلی با هم حرف زدیم، یکهو دلم ریخت. یک غمی نشست روی سینهام که اسمش فقط دلتنگی بود. همیشه عادتم بود؛ هر وقت که دلتنگش میشدم، توی دفترچه کوچکم یک ستاره میکشیدم. همانجا با خودم قرار گذاشتم تا رسیدم خانه، این ستاره را کنار ستاره هایی که چند وقت پیش کشیدمشان، بکشم. سرم را تکیه دادم به شیشه ماشین و خیره شدم به بیرون. بیابان بود؛ خشک، بیانتها و بیروح، درست مثلِ نامهی اعمالِ من. توی دلم با خودم دعوا راه انداختم: دلخوش به چی هستی دختر؟ فکر کردی توی آن شلوغیِ آخرالزمان، دستِ تو به عبایش میرسد؟ لابد باز هم آدمحسابیها و باتقواها دورش را میگیرند و تو میمانی تهِ صف. تو که دستت از عملِ خوب خالی است و نه جایگاهی داری و نه تقوایی، اصلاً راهت میدهند که نگاهش کنی؟ اشک دوید پشت چشمهایم. برگشتم سمت دوستم و بیهوا گفتم: کاش وقتی میآید، دورش را قرق نکنند. کاش مثل بعضی جاها نباشد که باید از سدِ هزار نفر رد شوی تا به محبوبت برسی. کاش خودش راه بیفتد توی همین کوچهپسکوچهها، سر بزند به آنهایی که هیچکس را ندارند و دستشان از ثواب خالی است، اما دلشان برایش لک زده. میگویند جدّش پیامبر مثل یک پزشکِ دورهگرد، خودش میرفته دنبالِ مریضها؛ کاش او هم همینطور بیاید سراغِ ما… سراغِ ما که جز دردمندی و دستِ خالی، چیزی نداریم. یکهو به خودم آمدم. ترسیدم از حرفی که زدم. به خودم تشر زدم: «هیس! ساکت شو! تو کی هستی که داری برای او تعیین تکلیف میکنی؟» جواب خودم را دادم، آرام و زیرِ لب: من؟ من که کسی نیستم. من حتی به اندازهی یک سایهیِ دمِ ظهر هم وزن ندارم. من فقط یک آدمِ سادهام که خیلی دلتنگ است… فقط همین.
معلم روزهای آبی
#امام_زمان ✨