یک ساعتِ تمام، چسبیده بودیم به دیوارِ یک سایهی باریک و چشمچشممیکردیم برای یک ماشین. ساعت از یک گذشته بود. آفتاب روی سرِ خیابان پهن بود، اما هر از گاهی نسیمی ملایم میوزید و داغیِ هوا را کمی پس میزد. دوستم، با اینکه از خستگی و گرما بیرمق شده بود، برای اینکه کم نیاورد، کتابهای نویِ توی کیفش را دانه دانه در میآورد و با یک ذوقِ غمگینی تماشایشان میکرد؛ انگار میخواست با لمسِ ورقهای نو، ذهنش را از آن حالِ بدِ جسمش پرت کند به جای دیگری. بالاخره سوار شدیم. توی ماشین، بعد از اینکه کلی با هم حرف زدیم، یکهو دلم ریخت. یک غمی نشست روی سینهام که اسمش فقط دلتنگی بود. همیشه عادتم بود؛ هر وقت که دلتنگش میشدم، توی دفترچه کوچکم یک ستاره میکشیدم. همانجا با خودم قرار گذاشتم تا رسیدم خانه، این ستاره را کنار ستاره هایی که چند وقت پیش کشیدمشان، بکشم. سرم را تکیه دادم به شیشه ماشین و خیره شدم به بیرون. بیابان بود؛ خشک، بیانتها و بیروح، درست مثلِ نامهی اعمالِ من. توی دلم با خودم دعوا راه انداختم: دلخوش به چی هستی دختر؟ فکر کردی توی آن شلوغیِ آخرالزمان، دستِ تو به عبایش میرسد؟ لابد باز هم آدمحسابیها و باتقواها دورش را میگیرند و تو میمانی تهِ صف. تو که دستت از عملِ خوب خالی است و نه جایگاهی داری و نه تقوایی، اصلاً راهت میدهند که نگاهش کنی؟ اشک دوید پشت چشمهایم. برگشتم سمت دوستم و بیهوا گفتم: کاش وقتی میآید، دورش را قرق نکنند. کاش مثل بعضی جاها نباشد که باید از سدِ هزار نفر رد شوی تا به محبوبت برسی. کاش خودش راه بیفتد توی همین کوچهپسکوچهها، سر بزند به آنهایی که هیچکس را ندارند و دستشان از ثواب خالی است، اما دلشان برایش لک زده. میگویند جدّش پیامبر مثل یک پزشکِ دورهگرد، خودش میرفته دنبالِ مریضها؛ کاش او هم همینطور بیاید سراغِ ما… سراغِ ما که جز دردمندی و دستِ خالی، چیزی نداریم. یکهو به خودم آمدم. ترسیدم از حرفی که زدم. به خودم تشر زدم: «هیس! ساکت شو! تو کی هستی که داری برای او تعیین تکلیف میکنی؟» جواب خودم را دادم، آرام و زیرِ لب: من؟ من که کسی نیستم. من حتی به اندازهی یک سایهیِ دمِ ظهر هم وزن ندارم. من فقط یک آدمِ سادهام که خیلی دلتنگ است… فقط همین.
معلم روزهای آبی
#امام_زمان ✨

روستایی که طبیعتِ اطرافش چشم را مینوازد، معمولاً چیزی فراتر از یک منظره است؛ مثل یک نفس تازه برای روح است.
صدای آب، بوی خاک و گیاه، رنگهای سبز و طلاییِ فصل، و سکوتی که با قدمزدن آرامآرام میشکند، باعث میشود
ذهن از شلوغیها فاصله بگیرد. در چنین فضاهایی آدم دوباره یاد میگیرد آهستهتر زندگی کند و به جزئیات کوچک توجه کند؛
به پرندهای که ناگهان آواز میخواند، به دودِ آرامِ بخاریِ خانهها، یا به جادهای که تا دوردست کشیده شده.
آرامش روستایی فقط دیدنی نیست، حسشدنی است. وقتی از سرعت کم میکنی، بدن هم سبکتر میشود و فکرها کمتر گیر میکنند.
طبیعت زیبا در روستا به آدم امید میدهد؛ انگار دوباره میشود از نو شروع کرد. همین است که خیلیها بعد از یک سفر کوتاه به مناطق
روستایی، انرژی بیشتری میگیرند و با دلِ آرامتری برمیگردند—چون آنجا، هم زیبایی هست و هم سکوتی که درمان میکند.
وقتی با کسی دوستیم که مدام دروغ میگوید، معمولاً احساساتی مثل دلخوری، بیاعتمادی و حتی اضطراب در رابطه شکل میگیرد.
این دروغها ممکن است کوچک یا بزرگ به نظر برسند، اما اثرشان روی رابطه جدی است: آدمِ راستگو آرامآرام اعتمادش را از دست میدهد
و ذهنش مدام درگیر «نکند راست نباشد» میشود. در چنین شرایطی، بهتر است قبل از هر تصمیمی دقیق نگاه کنیم؛ یعنی ببینیم دروغها چه
الگو و هدفی دارند (برای پوشاندن اشتباه؟ جلب توجه؟ فرار از مسئولیت؟) و آیا امکان گفتوگو و اصلاح وجود دارد یا نه.
در گام بعدی، رویکردِ محترمانه و شفاف اهمیت زیادی دارد. میشود با آرامش و بدون حمله گفت: «من وقتی دروغ میشنوم احساس
خوبی ندارم و اعتمادم کم میشود؛ اگر مشکلی هست، ترجیح میدهم مستقیم بگویی.» اگر بعد از صحبت هم همچنان ادامه داد،
مرز گذاشتن لازم است؛ مثلاً در مسائل مهم حرفها را قطعی ندانیم یا اطلاعات حساس را به او ندهیم. و اگر دروغها به شکل مداوم
به آسیب، خیانت یا بازی دادن دیگران منجر شود، احتمالاً بهتر است رابطه را محدودتر کنیم و حتی فاصله بگیریم تا خودمان گرفتار
دلخوری و بیاعتمادی مزمن نشویم.
زیارت عاشورا یکی از عمیقترین و تأثیرگذارترین متون دعایی در فرهنگ شیعه است
که پیوندی معنوی میان انسان و قیام امام حسین (ع) برقرار میکند. خواندن این زیارت،
یادآور ارزشهایی همچون ایثار، عدالتخواهی، شجاعت و ایستادگی در برابر ظلم است.
انسان با تکرار مفاهیم این زیارت، نهتنها به اهلبیت (ع) اظهار محبت و وفاداری میکند،
بلکه موضع فکری و اعتقادی خود را نیز در برابر حق و باطل مشخص میسازد.
این مسئله باعث تقویت بینش دینی و افزایش آگاهی معنوی فرد میشود.
از سوی دیگر، زیارت عاشورا نقش مهمی در پالایش روح و آرامش قلب دارد.
بسیاری از افراد با خواندن مستمر آن، احساس نزدیکی بیشتری به خداوند پیدا کرده
و در سختیها امید و صبر بیشتری کسب میکنند. تکرار سلامها و لعنها در این زیارت،
نوعی تمرین روحی برای دوست داشتن خوبیها و بیزاری از بدیهاست که به رشد اخلاقی انسان
کمک میکند. به همین دلیل، زیارت عاشورا تنها یک متن عبادی نیست، بلکه برنامهای تربیتی و معنوی
برای ساختن انسان آگاه و استوار به شمار میآید.