بیا تا با هم خیس شویم
به نام خالق زیبایی
بیا تا با هم خیس شویم: یک فنجان چای داغ و گفتگویی صمیمی با صدای نمنم باران
اگه مثل من، از اون دسته آدمهایی هستید که بوی خاک بارونخورده، میتونه تمام خستگیهای جهان رو از تنتون دربیاره، پس این متن برای شما نوشته شده. الان، پشت پنجره، هوا یک جور خاصی دلبرانه است. قطرههای بارون، آروم و بیصدا به شیشه میکوبن، انگار دارن با ما حرف میزنن. بیاید لحظهای دنیای شلوغ رو رها کنیم و فقط گوش کنیم به این سمفونی آرامشبخش.
بارون فقط آب نیست؛ بارون یک معجزه است، یک مدیتیشن اجباری. هر قطرهاش، یک پیامآور است که میگه: “نفس بکش! هنوز زندگی جریان داره، حتی اگه گاهی اوقات آسمونت ابری باشه.”
متن اصلی و اوج شاعرانه
باران، قصه رهایی است. قصه آن ابر خستهای که آنقدر پُر شد، پُر از بغض و سنگینی، تا بالاخره تصمیم گرفت سبک شود. و چقدر زیباست این سبک شدن! تمام زشتیها و غبارها را با خود میشوید و میبرد. درختها، بعد از باران، سبزترند. شهر، تمیزتر است. و از همه مهمتر، روح ما، شفافتر!
سهراب سپهری چقدر قشنگ میگوید:
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
آره، باید چتر زندگی رو بست و به دل باران زد. باران به ما یاد میده که برای رشد کردن، باید گاهی خیس شد. باید اجازه داد سختیها و اندوهها، ما رو بشورن تا دوباره از نو جوانه بزنیم. اینجاست که میفهمیم، هر قطره باران، نه یک اشک، بلکه یک بوسه آسمانی است بر صورت خسته زمین.
پس دفعه بعد که باران آمد، به جای پناه گرفتن، کفشهای مورد علاقهتون رو بپوشید و قدم بزنید. حس کنید که چطور تمام سلولهای وجودتون از این پاکی پر میشه. باران میآید تا بگوید: “زندگی، همیشه منتظر یک شروع دوباره است.”
